X
تبلیغات
ادبستان

ادبستان

پرسش ها و پژوهش های مجید پوراسماعیل درباره ی ادبیات، تاریخ وفرهنگ ایران زمین

‏ 25 اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی خردمند گرامی باد

بناهای آبـاد گــردد خـراب
ز بــاران و از تــابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخـی بلنــد
که از باد و باران نیابد گزند

بسی رنج بردم درین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی

نمیرم ازین پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام

(
خط بی نظیر استاد امیرخانی)Image and video hosting by TinyPic" />
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 8:47  توسط مجید پوراسماعیل  | 

امیدوارم بتونم در آینده ای نزدیک ادامه بدهم.باپوزش از همه دوستان.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 2:13  توسط مجید پوراسماعیل  | 

هفدهمین ضمیمه ی آینه میراث به قلم محمود امیدسالار،

 
 
 برای دانلود کتاب به پایان این بخش بنگرید.
 هفدهمین ضمیمه از ضمائم فصلنامه آینه میراث با عنوان «متون شرقی، شیوه های غربی» به قلم محمود امیدسالار، به بررسی شاهنامه و ابعاد ایدئولوژیک شاهنامه شناسی در مغرب زمین می پردازد

به گزارش اطلاع رسانی میراث مکتوب، در این کتاب پیش از پرداختن به این موضوع، مؤلف به مقایسه اوضاع ادبی و اجتماعی اروپای غربی در قرون وسطی با تمدن اسلامی در همان دوران می پردازد.

تحقیقات علمی، مخصوصا ً آنها که در بارهء مسائلی که به ادب و فرهنگ جامعه وابسته اند، در خلاء و خارج از روندها و گرایش های جامعه صورت نمی گیرند بلکه با جنبه های گوناگون جامعه یی که نویسنده و محقق در آن فعالست ارتباط نزدیک دارند. طبعا ً اگر موضوع تحقیق به هوّیت قومی یا یکی دیگر از عناصر زیربنائی جامعه مربوط یا از آن مایه گرفته باشد، تحقیقات مربوط به آن نیز به همان نسبت بار عاطفی سنگین تری را بر دوش میکشند. بنابرین مطالعات مربوط به زبان و ادب، که ستون اصلی هوّیت فرهنگی و قومی ایرانیان را تشکیل میدهد، آگنده ازین نوع احساساتست. حماسهء ملی ایران، شاهنامه، که به دست شاعری شیعی سروده شد، و به سلطانی سنّی تقدیم گردید، متنیست که در آن عواطف وطنی، مذهبی و سیاسی در هم آمیخته است. این کتاب نه تنها داستان رویاروئی ایرانی و غیر ایرانی، عشق به وطن و فداکاری در دفاع از آب و خاک ایران در مقابل هجوم بیگانگانست، بلکه قصهء مظلومیت فردوسی به عنوان نماد ستمکشان، و جفای سلطان محمود، سمبل مستکبران، هم هست. بنابرین تحقیقات محققان ایرانی در بارهء شاهنامه و فردوسی خالی از جنبه های عاطفی یی که گهگاه عنان قلم را از دست نویسنده و نیز از حیطهء انصاف خارج میکند، نیست. اما این فقط یک طرف قضیه است و این مقاله به بررسی طرف دیگر مطلب که تا کنون چندان مورد مطالعه قرار نگرفته است می پردازد.
فرهنگ غرب، در ابتدای قرن بیست و یکم خود را در تعارض با جوامع شرقی و مخصوصا ً اسلام قرار داده و شرق ستیزی اروپائی و امریکائی به تدریج جزء لایتجزای گفتمان سیاسی و تحقیقی مغربزمین شده است. نظر به این که ایران پرچمدار مبارزات اسلامی بر علیه سلطه طلبی غربیست، و ازین رو که کشور ما تنها کشور مسلمان است که حماسهء ملّی یی همچون شاهنامه دارد، ایران در فرهنگ غرب به نماد مبارزات ضدّ استعماری و مقاومت اسلامی غرب مبدّل شده است. بنابریان محققان آمریکائی و اروپائی خود را در تعارض با ایران می بینند و خودآگاهانه یا ناخودآگاه با ایران و ایرانی در ضدّیتند. در مقالهء "متون شرقی، شیوه های غربی: شاهنامه و ابعاد ایدئولژیک شاهنامه شناسی در مغربزمین" نویسنده به بررسی برخی از صور ِ بروز ایرانستیزی شرقشناسان می پردازد و پس از بیان مقدمه یی کوتاه در باب تاریخ اجتماعی و فرهنگی اروپای غربی پس از فروپاشی امپراطوری روم، آراء شرقشناسانی را که میکوشند تا فرهنگ ایران و مخصوصا ً حماسهء ملیّ کشور ما را با معیارهای بیگانه مورد بررسی قرار دهند، به نقد میگیرد.

نگارنده معتقدست که تحمیل موازین بیگانه و غربی بر نقدالمتن متون فارسی و عربی، و مخصوصا ً بر فرهنگ درخشان دوران طلائی تمدن اسلام در خاور میانه، با آن تصویر ذهنی از ایران و اسلام که تبلیغات شرق ستیزانه در میان عوام مغربزمین شایع کرده است هماهنگی کامل دارد، وحتی یک مقایسهء اجمالی میان نحوهء تحلیل شاهنامه شناسان غربی و نحوهء به نمایش گذاشتن ایران و ایرانی در فیلمهائی چون 300، نشان میدهد که این دو جریان اسلام ستیزانه و ضدّ ایرانی از یک آبشخور تغذیه میشوند. شاهنامه شناسان غربی از بطن فرهنگ ایران ستیز خودشان با حماسهء ملی ما روبرو شده اند و قضاوتشان در باب شاهنامه آگنده از همان کاستی ها و دروغهاست که تبلیغات ایرانستیزانهء حکومتهایشان در مغربزمین شایع ساخته است.  

به زعم وی فرهنگ اروپای قرون وسطی هیچ شباهتی به فرهنگ ایران در آن دوران ندارد و اوضاع علم و اجتماع در ممالک اسلامی خاور میانه به کلی با وضع اسفبار اروپا فرق داشته است. در این دوران دانشمندان مسلمان نه تنها به کتابهای زیادی به زبان های عربی و فارسی دسترسی داشتند بلکه از طریق ترجمه متون قدیم ایرانی، هندی، رومی، سریانی و دیگر زبان ها قادر بودند که از گنجینه عظیمی از علوم ملل قدیم نیز در تحقیقاتشان استفاده کنند. همچنین در خصوص شیوه تصحیح متون نگاشته شده در اروپای قرون وسطی و ممالیک اسلامی می بایست تفاوت قائل شد چرا که کاتبان و خوانندگان رویکرد متفاوتی به متون داشته اند.

امیدسالار در این خصوص به بسط تاریخچه و نظریه های مختلف مطرح شده در خصوص متون اروپایی در قرون وسطی و متون کلاسیک ایران از جمله شاهنامه می پردازد تا نشان دهد تا چه حد رویکرد افراد به این متون در هریک از این دو جغرافیا متفاوت بوده و تا چه میزان برخی آراء نظریه پردازان غربی در خصوص متون کلاسیک ایرانی/اسلامی به خطا رفته است.

به زعم وی معیار بررسی و تصحیح متون اسلامی باید از بطن خود این متون استخراج شوند و نباید کورکورانه از روشهای غربی استفاده کرد؛ هر چند که این امکان وجود دارد که برخی از روشهای غربی صحیح باشد ولی اکثرشان بی فایده اند چرا که شرایط تاریخی و فرهنگی نگارش این آثار متفاوت است.

در این اثر همچنین به بررسی بیشتر شاهنامه و ابعاد ایدئولوژیک آن پرداخته شده است و بر پیوند میان ایرانیت و تشیع در نگاه شاعر این اثر گرانبها تاکید شده است.

نتیجتاً ارتباط شاهنامه با بدیهه سرایی شفاهی، مربوط ساختن نسخه های شاهنامه با دستنویس های قرون وسطای اروپایی و پیشنهاد تحمیل شیوه هایی که در تصحیح متون اروپای قرون وسطی به کار می رود بر تصحیح حماسه ملی ایران یعنی شاهنامه، از جمله ادعاهایی است که به نظر مولف برآمده از پیش فرض های باقی مانده از دوران استعمار و عقاید نژاد پرستانه و برتری جویانه مستشرقین غربی است.

برای دانلود کتاب «متون شرقی، شیوه های غربی» به صورت فایل پی دی اف در حجم 3.61 مگابایت  به نشانی زیر بروید.

منبع:
تارنگارمرکز پژوهشی میراث مکتوب.
http://mirasmaktoob.ir/modules.php?name=ketab&bid=106
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 19:48  توسط مجید پوراسماعیل  | 

معرفی کتاب

                                       به نام خداوند خورشيد وماه

در اين چند ماه گذشته كه شاهنامه ي ويراسته ي آقاي دكتر جنيدي به بازار كتاب آمد حرف وحديث هاي بسياري در باره ي آن ويرايش ونيز چگونگي شاهنامه پژوهي ،چگونگي ويرايش وتصحيح شاهنامه، منابع شاهنامه، چگونگي كاربرد فردوسي از منابعش ،منابع مورد نياز در تصحيح وويرايش شاهنامه ،نوع نگرش فردوسي به تاريخ و...گفته ونوشته شد.
آقاي دكتر خالقي مطلق مجموعه مقالاتي دارند كه در كتابي به نام <<سخن هاي ديرينه >>چاپ گرديد .مقالات اين كتاب ميتواند پاسخ گوي پرسشها و شبهات ايجاد شده در اين چند ماهه باشد .
به دوستان گرامي هم سفارش مي كنم آن را اگر نخواندند حتما بخوانند .
در ادامه چند سطري از اين كتاب ارزشمند را مي آورم .

شناسنامه ي كتاب:
سخنهاي ديرينه -مجموعه مقاله درباره ي فردوسي وشاهنامه
دكتر جلال خالقي مطلق_به كوشش علي دهباشي _نشر افكار

<<ايرانيان -اين كودكان سه هزار ساله -هيچ گاه از اسطوره به تاريخ نرسيده اند ،بلكه هميشه از تاريخ اسطوره ساخته اند. اين حقيقت را مي توان، نه تنهادرباره ي اعصار بسيار كهن، بلكه در سراسر تاريخ ساسانيان وسراسر تاريخ اسلامي ايران و به ويژه در كار تذكره نويسان تا برسدبه شايعه سازان روزگار ما دنبال كرد. ...
به سخن ديگر ،به چشم ايرانيان تاريخ آن نيست كه رخ داده است، بلكه آن است كه بايد رخ مي داد.و از اين رو پژوهنده اي كه در شاهنامه و ديگر مآخذ موجود ما دنبال شكار مطالب تاريخي ست، بايدهميشه به ديده داشته باشد كه او در اين مآخذ از تاريخ صرف چيز چنداني نخواهد يافت ،مگر تاريخ افسانه شده و افسانه هاي تاريخ گشته . و اين آميزش تاريخ و افسانه ،كتاب آزمونهاي تلخ وشيرين، بينشهاي رنگين، برداشتهاي ذهني و باور داشتهاي آرماني ايرانيان از فلسفه ي زندگي ست.>>
(سخن هاي ديرينه ص 279)

<<در تصحيح اثري به اهميت شاهنامه كه از بخت بد از ميان هزار و اندي دستنويسهاي آن حتي يك دستنويس نيست كه از اعتباري ويژه برخوردار باشد...مصحح ناچار است كه در كار خود غير از دستنويسهاي كتاب از هر مآخذ ديگري نيز كه كمكي به تصحيح اين كتاب عظيم الشان بنمايد بهره گيرد. اين مآخذ را كه ما در اين مقاله مآخذ جنبي مي ناميم ،مي توان به هفت دسته بخش كرد:
1- داستانهايي از شاهنامه يا بخشي از آنها كه در آثار حماسي ذيگر آمده اند.
2- اختيارات شاهنامه.
3- واژه نامه ها.
4- بيتهايي از شاهنامه كه در آثار ديگر در آرايش مطالب آمده اند.
5- ترجمه ها.
6- آثاري كه مآخذ آنهاشاهنامه است و يا با شاهنامه هم مآخذاند.
7- زبان پهلوي.>>
(سخنهاي ديرينه ص 285)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 19:49  توسط مجید پوراسماعیل  | 

ستاره چرا برفرازد کلاه

 نقدی بر پاسخ علی‌رضا حیدری به نوشته‌ی دکتر ساسانی (مجیدپوراسماعیل) 

(بر گرفته از تار نگار ارجمند <روزنامک> 
http://rouznamak.blogfa.com/post-558.aspx)

 ستاره چرا برفرازد کلاه

سرآغاز
در آغاز باید از آقای لقمان سپاس‌گزار بود که در باهمستانشان این امکان را فراهم نمودند تا دوست‌داران فرهنگ و ادب این مرز و بوم این‌گونه به تبادل آرا بپردازند. از آقایان دکتر ساسانی و حیدری نیز باید سپاس‌گزاری نمایم که چنین پر تلاش و دل‌سوزانه در راه بزرگ‌داشت فرهنگ و ادب این مرز و بوم گام بر می‌دارند و در غیاب بزرگان این پهنه، بار سنگین نقد دانشی را بر دوش می‌کشند.

بنده در آغاز بر آن بودم تا باورها و آرایم را درباره‌ی نوشته‌ی تازه‌ی آقای حیدری در جستاری فراگیر گردهم آورم و آن‌ها را در تارنگار ارجمند روزنامک با دوستان بزرگوار در میان نهم که بنا به دلایلی این کار به انجام نرسید ولیکن در یادداشت کوتاهی نکاتی را یادآور می‌شوم.

×××

آقای حیدری در نوشته‌ای به نام «درباره‌ی شماری از جملات مجید ساسانی...» درباره‌ی بیت زیر نوشته‌اند:

اگر تند بادی برآید ز کُنج

به خاک افکند نارسیده ترنج

«کُنج را با ترَنج پساوا نیست... و  آیا اگر فردوسی هم خطای در قافیه داشته باشد، فرق استاد توس.... با دیگر شعرا چون مولوی و نظامی که بیشتر گفتارشان با بی‌توجهی به مبانی دستورزبان و عروض و قافیه همراه است؛ چیست؟... شاید کسانی که تخصصی در شاهنامه‌پژوهی ندارند، ولی بسیار دوست‌دار شاهنامه هستند، به خود اجازه بدهند که به یاری چند کتاب درسی عروض و قافیه که در عصر ما نوشته شده، و با مقایسه‌ی خداوند سخن فارسی با دیگر شاعران فارسی زبان، خطای قافیه در شعر فردوسی را بپذیرند؛ اما استاد ماهیار نوابی و... و استاد جنیدی و... نادرستی در قافیه را در سخن فردوسی بر نمی‌تابند.»

آقای حیدری بسیار فراگیر در باره‌ی این بیت سخن رانده‌اند و نیز استادان بزرگوار ادب و سخن نیز از سال‌ها پیش به این دو سه  بیت پرداخته‌اند، و لیکن در این‌جا می‌خواهم از ایشان بپرسم با توجه به سخن ایشان و بزرگانی که از آن‌ها نام بردند که خطای در قافیه را از فردوسی پاک‌زاد بر نمی‌تابند، نظرشان در باره‌ی این بیت چیست؟ 

چنین داد پاسخ که: «تهمینه‌ام

تو گویی دل از غم؛ به دو نیمه‌ام»(1)

×××

 اگر تندبادی برآید ز کنج

به خاک افکند نارسیده ترنج

ستم‌کاره خوانیمش ار دادگر

هنرمند دانیمش ار بی‌هنر

 آقای حیدری درباره‌ی «هنر» نوشته‌اند:

«هنر در زبان فارسی در گذر زمان سه معنی داشته: 1- نیرو و شجاعتِ نیک؛ 2- فضل؛ 3- هنرهای دستی که در تاجیکستان به آن نازوکی گویند.»

نمی‌دانم آقای حیدری این معانی را برای «هنر» از کجا به دست آورده‌اند و لیکن یکی از معانی این واژه را «فضل» دانسته‌اند که واژه‌ای عربی است برای واژه ای فارسی. آیا معنی فارسی این واژه‌ی عربی نمی‌تواند برای بیت مورد نظر معنی داشته باشد؟

دکتر جوینی «دانش جنگ» را نیز به دیگر معانی «هنر» افزوده‌اند:

اگر شایدی بردن این بد به سر

به مردی و گنج و به نام و هنر(2)

 با این‌که نگرش آقای دکتر جنیدی و آقای حیدری به مفهوم واژه‌ی «هنر» و معنی این دو بیت در خور توجه است ولی نگرش استادان دیگر را نیز نباید از نظر دور داشت. برای نمونه به موارد زیر بنگرید:

۱-آقایان دکتر حسن انوری ودکتر جعفر شعار:
«هنر در اوستا به صورت  honara به معنی عظمت و استعداد است. در شاهنامه نیز نزدیک به مفهوم استعداد و معرفت و شناخت امری هم‌راه ظرافت و ریزه‌کاری و گاه به معنی مهارت و برتری و شایستگی به کار رفته. هنر معادل art انگلیسی و فرانسوی مفهوم نسبتاً جدیدی است.»(3)

«...«تند باد» در این‌جا استعاره از حادثه‌ی بزرگ و هولناک است که باعث آن چرخ و روزگار است... هنرمند: لایق و توانا. «هنر» در این‌جا به معنی لیاقت و کفایت و فرهنگ و دانش است.

با توجه به محتوای داستان که سهراب سرنوشت غم‌انگیزی دارد، گفت‌وگو از ستم روزگار است؛ اگر تند بادی از گوشه‌ای برخیزد، ترنج نارسیده (اشاره به سهراب جوان) را به زمین می‌افکند... آیا چرخ را ستمگر بنامیم یا دادگر؟ لایق و توانایش بخوانیم یا نالایق و ناتوان؟...»(4)

۲-آقای دکتر جوینی:
 «1- ستمگاره: در فرهنگ لغات قرآن (شماره‌ی 4) آستان قدس رضوی (ص42) آمده که مولف گوید: «ه» ستمکاره برای مبالغه است.

«دادگر» را که صفت فاعلی است، یا باید به معنی مبالغه بگیریم تا در معنی با «ستمگاره» هم‌آهنگ گردد و یا این‌که «ستمگاره» را به معنی صفت فاعلی بدانیم تا با «دادگر» متناسب شود که البته ترجیح با نخستین است. لیکن در این بیت مسکو (ج8، ص19، ب224، در پادشاهی یزدگرد) این تناسب در دو کلمه‌ی «داد» و «ستم» کاملاً محسوس است و نیازی به تفسیر ندارد: 

ز باد آمده باز گردد به دم

یکی داد خواندش و دیگر ستم

۲- اما سه بیت نخست را دکتر جلال خالقی مطلق در مجله‌ی سیمرغ، بنیاد شاهنامه(۵) بدین‌گونه معنی کرده‌اند: شاعر سخن را به طریق شک و پرسش که شیوه‌ای در سخن‌وری است، آغاز کرده، می‌پرسد: اگر تند بادی ناگهان از گوشه‌ای برخیزد و ترنج نارسیده‌ای (=سهراب) را بر خاک هلاک اندازد، آیا باید چنین سرنوشتی را ستمکاره خواند یا دادگر؟ کار او را پسندیده و درست دانست یا نکوهیده و زشت؟ اگر چنان‌که می‌گویند مرگ حق و داد است (در زبان مردم، هنوز اصطلاح مرگ حق است، جاری است) پس چه چیز را باید بیداد نامید؟ و به علاوه دیگر این بیداد و شکوه و شکایت بر سر کاری که داد و حق است، چه معنی دارد؟» (۶)

×××

همی گفت کاکنون پیاده دوان

کجا پویم از ننگ تیره روان

 آقای حیدری فرموده‌اند:

«…پیاده بودن و بی اسب بودن دو مقوله‌ی متفاوت است؛ و اگر در کشاکش  نبرد میان دو تن؛ کسی پیاده شود و از اسب افتد ننگ است؛ نه کسی چون رستم جهان پهلوان که پیاده بودنش هم مایه‌ی فخر سمنگانیان است! کمی دقت هم شایسته است!...»

در این‌جا آقای حیدری به درستی دریافتند که پیاده بودن و از اسب افتادن پهلوان دو مقوله‌ی جداگانه است ولی باید یادآور شد که هیچ کدام از این دو مورد درباره‌ی این بیت نمود ندارد؛ بلکه اسب رستم رمیده است یا به عبارتی دیگر، اسبش را به یغما برده‌اند و همین دلیلی بر ننگ پهلوان است.

اسب برای جنگ‌جویان و پهلوانان بسیار پر ارزش بوده است تا آن‌جا که سوار به معنی پهلوان بارها در شاهنامه بسامد داشته است. بنگرید:

سواری پدید آمد از پشت سام

که دستانش رستم نهادست نام(7)

 باری ننگ رستم از پیاده بودن نیست، از گم کردن اسب است، از این است که اسیر خور و خواب گشت و بارگی به بیگارگی سپرد.

در بیت بعدی شاعر گرامی همین مطلب را این‌گونه می آورد:

چه گویند ترکان که اسبش که برد؟

تهمتن بدان‌جا بخفت؟ ار بمرد؟(8)

 آقای حیدری نوشته‌اند:

«آشکار است که قصد استاد جنیدی این بوده که انسان در حال پیاده بودن (به معنی بی اسب بودن و یا راه رفتن: همان که پیاده‌روی‌اش می‌گویند) نمی‌تواند هم پوینده (: پویان، پی‌گیر، جست‌وجو کننده‌ی چیزی) باشد و هم‌زمان با سرعت بدود. آشکار است که سوار نمی‌تواند بدود، و اینکه برای پیاده، دویدن، بیاید؛ زاید است، یا بدَوَم، یا بپویم و یا پیاده(: بی اسب و یا در حالت آرام: پیاده‌روی باشم)،...»

چرا پوینده نمی‌تواند دوان باشد؟ (البته دکتر جوینی از قول لغت‌نامه پویان را «شتابان و دوان» معنی نموده‌اند.)(9) رستم به دنبال اسب خود می‌گشت نه سنجاق سر (که باید آرام و وجب به وجب در پی‌اش بود) آن هم اسبی که دستکش بود و ردی از آن بر جای بود. در بیت با سرعت دویدن قید نشده است ، بلکه «پیاده دوان»، «نوان» و... آورده شده است. هم امروز نیز اگر کسی فرزندش یا خودرواش را نیابد، هراسان و دوان و بر سر و روی زنان به هر سویی می‌دود ولی قدم نمی‌زند. و دیگر این‌که چرا برای پیاده، دوان و پویان بودن زاید است؟ انسان هنگامی که پیاده است می‌دود، به این چند کلمه بنگرید: «آشکار است که سوار نمی‌تواند بدود، و این‌که برای پیاده، دویدن، بیاید؛ زاید است، یا بدَوَم، یا بپویم و یا پیاده (: بی اسب و یا در حالت آرام: پیاده روی باشم)،...» این‌گونه به نظر می‌رسد که ایشان می‌گویند معنی واژه‌ی «پیاده» آرام راه رفتن باشد و اگر شاعر می‌خواسته بگوید که رستم می‌دویده است باید واژه‌ای دیگر سوای «پیاده» را به کار می برده! در پایان به گزارش دکتر جوینی بنگریم که ایشان نیز گم شدن اسب را نکته‌ی محوری بیت می‌دانند:

«همی گفت کاکنون پیاده نوان

کجا پویم از ننگ تیره روان

 رستم با خود می‌گفت: اکنون با پای پیاده و دلی پر شور و نیز اندوهگین از برای گم کردن اسب به کجا می‌توانم بروم؟»(10)

×××

 چو روشن بود روی خورشید و ماه

ستاره چرا بر فرازد کلاه

 آقای حیدری درباره‌ی این بیت توضیحات گسترده‌ای داده‌اند که آوردن همه‌ی آن‌ها در این‌جا به درازا می‌انجامد و لیکن ایشان فرموده‌اند:

«...سخن در بیت پیشین درباره‌ی تاج بر سر بودن کاووس بوده، و این‌جا اگر خورشید را نمادی از «رستم» و ماه را «سهراب» و ستاره را «کاووس» بگیریم؛ باری کاووس بر سر تاج داشت و نه کلاه و سخن باید چنین می‌آمد:
ستاره چرا بر فرازد تاج

اما اگر چنین می‌آمد سخن پس‌آوا و آهنگ نداشت، و شاعر برای فرار از تنگنای پس‌آوا و وزن، کلاه را جانشین تاج کرده است!»

در تمامی فرهنگ‌ها یکی از معانی «کلاه» تاج است و در شاهنامه نیز این واژه بسیار پر بسامد است چنان که نیازی به نشانی دادن نیست ولی به این دو نمونه بنگرید:

کجا شد فریدون و هوشنگ شاه

که بودند با گنج و تخت و کلاه(11)

تویی خلعت ایزدی بخت را

کلاه و کمر بستن و تخت را (12)

 پس روا نیست که بگوییم : سخن در بیت پیشین درباره‌ی تاج بر سر بودن کاووس بوده و کاووس بر سر تاج داشت نه کلاه، ولی در این بیت به جای تاج «کلاه» آمده است. و نیز گفته شود: قافیه به شاعر تنگ آمده است که به جای «تاج»، «کلاه» آورده.

و نیز گفته‌اند: «در ضمن درخشندگی هزاران ستاره که بسیار بسیار بزرگ‌تر از ماه هستند و درخشنده‌تر؛ کودکانه بودن این سخن را آشکارتر می‌کند که نمی‌توان روشنی ماه را برتر از کلاه بر افراختن و یا روشنی ستارگان درخشان دانست. و چون در لت نخست؛ سخن از روشنی برود؛ در این‌جا هم باید از روشنی یاد می‌شد، نه از کلاه بر افراختن...؛ اما استاد خالقی مطلق آن را اصیل. و در یادداشت‌های شاهنامه نوشته‌اند: «سهراب خود و پدرش را  با ماه و خورشید مقایسه می‌کند و کاووس را با ستاره. کلاه بر افراختن یعنی ظهور کردن و خود نمودن و اظهار وجود کردن.»

اما باید دید که آیا کنایه‌ی «کلاه بر افراختن» بدین معنی که استاد خالقی‌مطلق ذکر کرده‌اند، در پهنه‌ی ادب فارسی و به ویژه شاهنامه‌ی فردوسی چند بار آمده است؟ دو دیگر آن‌که همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، ناشایستی «کلاه بر افراختن» برای ستاره در مقایسه با روشنی خورشید و ماه به دلایلی که ذکر شد چندان درست نمی‌نماید؛ با این حال من به خود حق نمی‌دهم نظر استاد خالقی را زیر سوال ببرم و پژوهش شگفتش را بی‌هوده بنامم.»

پرسش من این است که: آیا در آن دوران کسی از بزرگ‌تر بودن و پر نورتر بودن برخی  ستاره‌ها از خورشید و ماه آگاه بوده است؟! اگر چنین است شواهد و مدارکش چیست؟

آیا اگر شاعری یک ترکیب کنایی را به کار ببندد که پیش و پس از او به کار نرفته باشد و خودش هم تنها یک بار آن را در شعرش بیاورد، باید در درستی آن کنایه شک نمود؟

در شرح دکتر جوینی و غم‌نامه‌ی رستم و سهراب دکتر انوری و شعار هم این ترکیب به معنی: خود را بزرگ و دارای شوکت دانستن و اظهار وجود و خودنمایی کردن آمده است.

بنده هم می‌پندارم این بیت بسیار زیبا و خیال‌انگیز و استوار می‌باشد.

×××

در پایان یادآور می‌شوم که هدف من از این نوشتار تأیید یا رد افزوده بودن یا نبودن ابیات نیست و نیز قصد خرده گرفتن به استاد جنیدی را ندارم (که کم‌تر از آنم)، بلکه هدفم هم‌اندیشی و بیش‌تر و بهتر دانستن است. آن‌چنان که سرور کاینات فرمایند: «دانش اگر در ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین پارس بر آن دست خواهند یافت.»

 

پانوشت‌ها:

1. فردوسی، ابوالقاسم؛ شاهنامه، به ویرایش جنیدی، فریدون؛ دفتر یکم، رویه‌ی 426، بیت 6613.

2. فردوسی، ابوالقاسم؛ شاهنامه، به ویرایش جوینی، عزیزالله؛ ج 3، ص 202، ب 53 و زیرنویس.

3. شعار، جعفر و انوری، حسن؛ رزم‌نامه‌ی رستم و اسفندیار، انتشارات علمی، چاپ دهم، پاییز 71.

4. شعار، جعفر و انوری، حسن؛ غم‌نامه‌ی رستم و سهراب؛ چاپ اول، نشر قطره: 1372، ص 63 و 62.

5. شماره‌ی 2، آبان 1354، ص71.

6. فردوسی، ابوالقاسم؛ شاهنامه، به ویرایش جوینی، عزیزالله؛ انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم: 1378، ج 3، ص 460، زیرنویس.

7. فردوسی، ابوالقاسم؛ شاهنامه، به ویرایش جوینی، عزیزالله؛ ج3، ص172، ب 65.

8. همان، ج 3، ص 469، ب 27.

9. همان، ج 3، ص 467، زیرنویس شماره‌ی 1.

10. همان، ج 3، ص 468، ب 25 و زیرنویس 2.

11. فردوسی، ابوالقاسم؛ شاهنامه، چاپ مسکو، به کوشش سعیدیان، حمید، ج 6، ص 298، ب 1296.

12. همان، ج 7، ص 185، ب 527

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:55  توسط مجید پوراسماعیل  | 

شاهنامه خوانی(5)

که جمشید با تاج وانگشتری       به فرمان اومرغ و دیو و پری(جوینی ج ۳ص۲۰۱ب ۵۰) 
گویی داستان سلیمان نبی را به یاد می آورد.

 بکش کرده دست و سر افگنده پست     همی رفت تا جایگاه نشست (همان ص۲۰۹ب۱۰۱)
در زیر نویس (ص۲۰۹)<کش> را از قول واژه نامک  سینه وپهلو دانسته اند ولی در معنی بیت گفته اند:
زال از روی ادب دست در زیر بغل کرده و....
به نظر اگر می گفتند:...از روی ادب دست بر سینه گذاشته و....بهتر بود.
(شایان یاد آوری است که <کش هم اکنون به  معنی آغوش و پهلو در مازندران کاربرد دارد)

   چو تو تخت نشنید و افسر ندید     نه چون بخت تو چرخ گردان شنید(همان ص۲۱۰ب۱۰۳)
در زیر نویس معنی بیت را چنین دانسته اند:<<کسی تختی چون تخت تو نشنیده وتاجی چون تاج تو ندیده است و چرخ گردنده هم مانند بخت بلند تو بگوشش نخورده است.>>
در چاپ مسکو آنگونه که آقای جوینی آورده اند این بیت چنین است :<<چو تخت تو نشنید.....-
(مسکو ج۲ص۸۱ب۱۰۴)به باور من گویی جناب جوینی این بیت را برابر با چاپ مسکو معنی نموده اند چنانکه این کارشان در برخی ابیات دیگر نیز نمود دارد که به هنگامش یاد آور می شوم .
بنده بر این باورم که این بیت اینگونه گزارش شود:
هیچ تخت و تاجی خداوندی(پادشاهی)چون تو نشنید وندید و....
و اگر گفته شود تاج وتخت توان دیدن وشنیدن ندارند می شود پاسخ داد که چرخ گردان نیز اینگونه است.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:41  توسط مجید پوراسماعیل  | 

شاهنامه خوانی (4)

برآن ترگ زرین وزرین سپر        غمی شد سر از چاک چاک تبر (جوینی ج۳ص۱۶۹ب۵۱)
استاد بزرگوار در معنی این بیت درزیر نویس (ص۱۷۰)نوشته اند:
<<سرهایی که در زیر .....از ضربه های تبر غمگین شده بودند>>
بنده می اندیشم <غمی شد>مجازا به معنی <مجروح وزخمی شد>باشد.

دبیر نویسنده را گفت شاه         بپیش آر قرطاس ومشک سیاه
یکی نامه بنوشت ارتنگ وار        برو کرده صد گونه رنگ ونگار
   (همان ص۱۷۸ب۱۰۴-۱۰۳)
۱-جایگاه دستوری <دبیر نویسنده>چیست؟آیا از توابع است وهردو واژه به یک معنی هستند؟
اگر ترکیب اضافی است چه نوع اضافه ای است؟آیا دبیر غیر نویسنده هم در دربارهای آن زمان جایگاهی داشته است؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:43  توسط مجید پوراسماعیل  | 

شاهنامه خوانی (3)

ببند کمرش اندر آورد چنگ                جدا کردش از پشت زین پلنگ...
زسنگ سپهدارو چنگ سوار              نیامد دوال کمر پایدار...
سپهبد چو از چنگ رستم بجست       بخایید رستم همی پشت دست...
یکی مژده بردند نزدیک شاه              که رستم بدرید قلب سپاه
چو رستم بر شاه ترکان رسید           درفش سپهدار شد ناپدید
گرفتش کمر بند و بفگند خوار            خروشی ز ترکان برآمد بزار(جوینی ج۳ص۱۶۹-۱۶۸بب۴۸-۳۹)

آقای جوینی در زیر نویس شماره (۴)ص۱۶۹ درباره ی بیت

<<-گرفتش کمر بند و بفگند خوار            خروشی ز ترکان برآمد بزار
نوشته اند:

     ش-ضمیر فاعلی است.گوید:رستم بار دیگر کمر بند افراسیاب را گرفت و....>>

به باور من و آنچنان که از ابیات پیش وپس این بیت می شود دریافت ،رستم بار دیگر به افراسیاب دست نیافت ،بلکه این بیت:
۱- گزارشی است که مژده برندگان ،از نبرد رستم وافراسیاب به شاه می دهند.
چرا که اگر جز این بود سخن سرای بزرگمان چگونگی آن نبرد دوم  را برایمان به یادگار می گذاشتند.
۲-در چند بیت پسین هنگامی که افراسیاب گزارش نبرد وشکست لشگریانش را به پدرش می دهد تنها یک بار از هماوردی وشکست خود از رستم سخن می گوید نه بیشتر.
۳-هنگامی که افراسیاب از دست تهمتن می گریزد رستم پشت دست می خاید و افسوس می خورد که :چرا-گفت -نگرفتمش زیر کش؟         همی بر کمر ساختم بند وش ؟  ولی اگر بار دیگری در کار باشد دوباره افسوس خواری رستم چه می شود آیا در این نبرد تهمتن از یک سوراخ دو بار گزیده شد.؟!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:28  توسط مجید پوراسماعیل  | 

شاهنامه خوانی (2)

من امروز بند کمر گاه اوی         بگیرم کشانش بیارم بروی (جوینی ج۳ص۱۶۶ب۲۳)

در زیر نویس توضیحی در باره ی <<بیارم بروی>>نداده اند،ولی در بخش نثر( ص۴) بیت را اینگونه گزارش کرده اند:<<چون می خواهم کمربند وی را بگیرم و بر زمین کشان کشان بنزد تو بیاورم>>
این گزارش با باور من ساز گار نیست ،باید در پی شواهدی  باشم.                      

بدو گفت زال ای پسر گوش دار         یک امروز با خویشتن هوش دار (جوینی ج ۳ص۱۶۶ب ۲۴)                  
آقای جوینی در زیر نویس کتابشان ، برخی کلمات راکه معنی آنها روشن وآسان بود با توضیح آورده اند واز کنار برخی دیگر از کلمات که کمی کم کاربرد بودند به آسانی گذشتند ،حتی در بخش نخست کتاب که متن منثور شاهنامه است برخی از مصراع ها وکلمات را نادیده انگاشتند.

در بیت بالا نیز همین مشکل  اینچنین خود نمایی  می کند:<<هوش داشتن>> را معنی نکرده اند،در واژه نامک هم چیزی نیافتم.

آقای جوینی در بخش نثر (ص ۴)بیت را اینگونه گزارش نموده اند:<< ای پسر سخنان مرا بشنو ویک امروز خویشتن را نگهبان باش و از رفتن به آوردگاه خودداری کن.>> که البته نادرست نیست ولی اگر بیت را اینگونه معنی می کردند بهتر بود:

<<ای پسر سخنان مرا بشنو ویک امروز با خویشتن عاقلانه و بخردانه رفتار کن و...>> 

چو آوای زنگ آمد از پشت پیل       خروشیدن کوس بر چند میل (همان ص۱۶۹ب۴۵)

در این بیت نیز آنچنان که گفته شد ،در زیر نویس <آوا>رامعنی کرده اند ولی <کوس>و<میل>رانه .
ولی نکته ی اصلی که در این بیت برایم جای پرسش دارد ، مورد زیر است:

چگونگی حمل وکوبیدن طبلهای بزرگ بر پشت پیل در آوردگاه ها ودلایل به کار گیری آن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:10  توسط مجید پوراسماعیل  | 

شاهنامه خوانی (1)

به تازه گي در دوره كارشناسي ارشد زبان وادبيات فارسي  دانشگاه پيام نور نام نويسي كردم، دانشگاه براي درس نظم (1)، شاهنامه دكتر جويني (جلد 3) را به عنوان منبع درسي معرفي نمود . 
           نوشته هايي كه از اين پس  مي آيد يادداشت ها ،پرسش ها ،آرا و باورهاي من است كه هنگام خواندن اين كتاب دچارش شدم، نه نقد نوشته هاي آقاي دكتر جويني.                                                      
 از دوستان و بزرگواران خواهش مي كتم مرا راهنمايي وياري نمايند تا بتوانم به پاسخ پرسش هايم دست يابم ودرستي ونادرستي آرا وباورهايم را دريابم.                                                                                                                                      نوشته هاي من در باره ي اين كتاب مي باشد:                                                                                                                                 شاهنامه فردوسي گزارش واژگان دشوار و.... به قلم دكتر عزيزا... جويني (جلد3 )انتشارات دانشگاه تهران چاپ چهارم 1387 .                                                                                                               شاهنامه خواني (1)                                                                                ...بپيش پدر شد بپرسيد ازوي           كه با من جهان پهلوانا بگوي                                             كه افراسياب آن بدانديش مرد           كجا جاي گيرد به روز نبرد؟                                            چه پوشد؟كجا برفرازد درفش ؟            كه پيداست تابان درفش بنفش                                            من امروز بند كمر كاه اوي....ص1۶۶-۱۶۵ب۲۰-۲۳                                                                                                                                                                  دكتر جويني.در زير نويس شماره 3  ص 165و166 درباره ي بيت :                                                                                                                                      <<چه پوشد كجا بر فرازد درفش             كه پيداست تابان درفش بنفش >>                              نوشته اند:  رنگ بنفش (كبود) در سپاه ايران نشان درفش رستم دستان بوده....ليكن اين رنگ در آن سوي ديگر هم ديده مي شود كه رستم مي پرسد آن درفش از كيست؟  وبيت را اينگونه معني كرده اند: <<رستم از پدر مي پرسد كه افراسياب آن مرد تبهكار لباسش چگونه ميباشد ودرفشش در كجاست؟ كه من ميبينم آنجا درفشي كبود رنگ در ميدان نبرد درخشان است. >>          

به باور من با توجه به ابيات بعدي مصرع دوم اين بيت با بيت بعدي پيوند دارد و معني دو بيت اينگونه است:                                                                                                                         ...رستم ازپدرش مي پرسد  كه افراسياب... چگونه لباسي پوشيده است ودرفشش را در كجا افراشته است؟-كه اكنون درفش بنفش تابان من برافراشته است و آماده ي نبرد هستم و  من امروز مي خواهم  كمر بند افراسياب را بگيرم و كشان كشان  به نزد تو بياورمش.                                                                                                                                              و اما چرا اين بيت اينگونه معني ميشود؟ :                                                                                                                                                     1: درزير نويس شماره 3- ص 165- با آوردن دو شاهد زير بيان شده است كه رنگ درفش رستم همواره بنفش بوده است :                                                                                                                                          چو افراسياب آن درفش بنفش           نگه كرد بر جايگاه درفش                                             بدانست كان نامدار رستم است          سرافراز وز تخمه نيرم است     مسكو(ج 3ص188ب4-2873)                                                                                                                                                               بگرد اندرش سرخ وزرد و بنفش          ز هر گونه اي بر كشيده درفش     مسكو(ج2ص215ب587)                    2:در بيت 26و27-ص 166-رنگ درفش افراسياب سياه است :                                               درفشش سياه  ست و خفتان سياه         از آهنش ساعد وز آهن كلاه                                         همه روي آهن گرفته بزر         درفش سيه بسته بر خود بر                                                                                                                                             در زير نويس شماره 2 –ص166-مربوط به بیت ۲۶نيز اين توضيح آمده است:                                      <<  2-درفش افراسياب سياه بوده است :     
                                                                                                                                                                          چو رستم درفش سيه را بديد          بكردار شير ژيان بر دميد (  مسكوج 3ص 188ب2876)                                                                                                                                             و همچنين است رنگ درفش تركان :                                                                                نگونسار كرد آن درفش سياه         برفتند پويان ببي راه راه (مسكو ج4ص255ب714) >> 
 
                     
     آقای جوینی با شاهد آوردن ابیات بالا ،ثابت کردند که رنگ درفش افراسیاب سیاه بوده است ،ولی برای بنفش وتابان بودنش شاهدی نیاورده اند.                                                                                                                                               ۳:  پیدا بودن درفش بمعنی حضور داشتن در میدان جنگ،بر افراشته بودن آن و آماده ی نبرد بودن دارنده ی آن می باشد، آن چنان که نا پدید بودنش به معنی نبودن و شکست دارنده ی آن است : 

                چو رستم بر شاه ترکان رسید         درفش سپهدار شد ناپدیدص۱۶۹ب
                                    آقای جوینی مصرع دوم بیت مورد نظر را اینگونه معنی کرده اند:<<...آنجا درفشی کبود رنگ درمیدان نبرد درخشان است. >>یعنی پیدا بودن و بر افراشته بودن درفش را نادیده انگاشتند.                                                                                                                                               ۴: در شاهنامه معمولا واژه ها ونام هایی با بار معنایی مثبت برای ایرانیان و پاکان به کار می رود و واژه ها و نام هایی با بار معنایی منفی برای انیرانیان و نابکاران .پس افراسیاب سیاهکار نمی تواند درفشی درخشان داشته باشد .ونیز آیا کبودی ودرخشش تنافر و تضاد ندارند؟                                                                                                                                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:45  توسط مجید پوراسماعیل  |